|
آدما این جورین دیگه !! کاریشون نمیشه کرد !! یه روز دلتو می بندی به یه آدمی . میشه تمام زندگیت . میشه نفست . بعد که خوبِ خوب که اهلیت کرد یه هو یادش میاد که ای وای باید بره!! و تو می مونی و یه دنیا تنهایی و اشک و آه و ...... و کم کم به نبودش عادت می کنی و یه زندگی جدید رو شروع می کنی و معادله های چند مجهولی نبودش رو واسه خودت حل می کنی و یه آدم جدید دیگه رو وارد زندگیت می کنی و داری روی یه برنامه دقیق خط نا صاف زندگیت رو ادامه میدی که یه هو دوباره همون آدم که تو کلی تلاش کردی واسه فراموش کردنش پیدا میشه و میگه : خیلی دلم برات تنگ شده بود ....!!!! آدما این جورین دیگه !! کاریشون نمیشه کرد !! + نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08 توسط منا شیشه گران |
روژ رو از روی لبام پاک کردم ... گفت : دیوونه سه ساعت مالیدی اینارو واسه چی پاکش می کنی ؟؟ جلوی پاش درست روبه روش نشستم و یه نگاه کردم توی چشاش و با خودم زمزمه کردم که توی این نگاه چی داره که من اینقدر شیفته شدم؟؟ دستمو حلقه کردم دور گردنش پیشونیش رو چشماش رو گونه هاش رو و بعد آروم لبهاشو بوسیدم و واسه یه عمر بغلش کردم . بعد آروم در گوشش زمزمه کردم " می دونم که این با آخرین باریه که میبینمت . . . . . ! " شونه هامو گرفت و منو از خودش دور کرد و گفت : چی میگی ؟؟؟؟ صد دفعه گفتم اینجوری تو گوشم پچ پچ نکن بدم می یاد. . . . . !!! بهش نگاه کردمو خندیدم و گفتم : هیچی مثل همهء حرفام !! شعر گفتم دوباره برات. . . . . + نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04 توسط منا شیشه گران |
بهم گفت : آدرستو بده می خوام واست هدیه بفرستم!! - هدیه ؟ واسه من ؟ به چه مناسبت ؟ گفت : واسه تشکر از تمام کارایی که برام کردی!! - کار ؟ کدوم کار و می گی؟ گفت : واسه کارایی که واسه فرنوش کردی میگم دیگه !! - آخه این چه کاریه من که انتظار نداشتم واسه کارام . اون کارا رو هم واسه تو کردم نه فرنوش . چون دوست دارم. گفت : آدرس میدی یا نه؟ - آخه این چه کاریه ؟ گفت : اَه مسخره خوب اصلاً نده ..... _ چته امشب گلم چرا اینقدر عصبانی هستی؟؟ چیزی شده ؟؟ اینم آدرس..................... . . . . . . ! گفت : حوصلتو ندارم ،حوصله خودمو ، مامان ، بابا ، دنیا کاش بمیرم از دست همتون راحت شم !! - باز از این چرندیات گفتی؟؟ گفت : راستی آدرسو دیر فرستادی هدیت الان داره تو آتیشی که توی حیاط روشن کردم میسوزه . . . . . . . + نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04 توسط منا شیشه گران |
پر شده ! پیمونه رو می گم . کم کَََمَک داره سر ریز میشه... یعنی میخواد سر ریز بشهِ ها ، ولی بهش اجازه نمی دم . بهش می گم باید بتونی! نباید وا بدی!!! خودت خواستی! کم بیاری من دیگه نیستم! یعنی نمی تونم که باشم!خودت می دونی خسته ام و ... کاش منم مثل شازده کوچولو یه سیاره داشتم که هر وقت
دلم می گرفت چند قدم چهار پایمو می
کشیدم جلو و به غروب خورشید نگاه می کردم ! اون وقت این روزا همش باید رو چهارپایه
می نشستمو به غروب خورشید نگاه می کردم ! آخ........... چقدر دلم گرفته این روزا ! دلم هوای گل سرخمو کرده ! این روزا به دلم می گم : " خودت شروعش
کردی ، من ته این راه و بهت گفته بودم که به نا کجا آباد می رسه خودت خواستی! " این روزا همش زمزمه می کنم " وَ اِذَا سَاَ لَکَ عِبادی
عَنِّی فَاِنِّی قَرِیبٌ اُجِیب " جوابمو می ده......... نه ؟؟ خودش گفته ، من
منتظرم......... امسال چه سالیِ چه سالگردی بگیرم امسال . جالب هر سال یه اتفاقی می افته که سالگرد پر باری می گیرم
امسال هم تنهام! می تونم برم پیشش یعنی ؟ مامان میگه دستتو بزار روی دلت و زمزمه کن " الا به
ذکر الله تطمئن القلوب " نمی دونه یعنی بهش نگفتم ولی ......... رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون...! مامان می گه این روزا چقدر" سکوتت سرشار از نا گفته ها"
شده! منم می خندمو می گم : " وز سخنان بر زبان جاری نشده ،
اعتراف به عشقهای نهان و در این سکوت حقیقت ماست که نهفته است ! " میگن هر چی میگذره دیوار اتاق آدما پر میشه از عکسها و خاطره های جور واجور ولی آدم همیشه
دلش واسه اونی تنگ می شه که نمی
تونه عکسشو روی دیوار اتاقش نصب کنه !! + نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03 توسط منا شیشه گران |
امروز روز آخرِ داره تموم میشه ، زندگی رو می گم ! داره کم کم به روزای
آخرش نزدیک میشه..... امروز روز آخرِ کلی کار نکرده دارم ! باید واسه ارشد درس بخونم چقدر مهم که
ارشد قبول شم. اونم می گفت! امروز روز آخرِ روزی یه که نفس ، دم داره ! ولی بازدم نداره... امروز روز آخرِ باید از خیلی ها حلالیت بطلبم . چقدر خیلی ها رو رنجوندم
مامان ، بابا ، دوستام باید یه لیست بنویسم که یادم نره حلالیت طلبیدن باید خیلی
زود شروع کنم . امروز روز آخرِ روز حساب باید جمع کنم جوروپلاسمو، باید برم ... امروز روز آخرِ باید برای امتحان آیین نامه آماده بشم گواهی نامم مونده .
راستی چرا تا بحال عقب افتاده؟؟ امروز روز آخرِ از صبح سر دردم شروع شده .چقدر بده که حتی نتونی قرص مسکن
مصرف کنی!! امروز روز آخرِ باید با خاله صحبت کنم ببینم پس این کار چی شد؟ "چقدر"
وقت ندارم ! امروز روز آخرِ وقتی از تخت پایین می اومدم تعادل نداشتم به خودم گفتم!! تموم
شد ؟؟ امروز روز آخرِ چرا یادم رفته بود ؟؟؟ چقدر
فراموشکار شدم!! امروز روز آخرِ چشام از درد باز نمی شه چقدر بده که نتونی با هیچ دارویی
آروم شی!! امروز روز آخرِ هنوز نتونستم ثابت کنم که چقدر دوستش دارم! و نمی
دونه که چقدر دوستش دارم! می دونه؟ امروز روز آخرِ تمام تنم درد می کنه ، حالت تهوع دارم دلم می خواد تمام
جونمو بالا بیارم . خلاص....! امروز روز آخرِ دفترچه حساب پس انداز عمرم مونده باید برم دنبالش.چقدر
کوتاهی کردم واسه این کار! امروز روز آخرِ توی سرم انگار "کارگران
مشغول کارند!!" امروز روز آخرِ وقت دکتر واسه بابا نگرفتم . اون که خودش به فکر نیست ! منم
که ... امروز روز آخرِ نفس که می کشم انگار یکی ریه هامو به زور از هم وا میکنه.
چقدر می سوزن این وسیله های حیات..... امروز روز آخرِ با مینا صحبت نکردم هنوز !! باید بش بگم که خیلی
مراقب خودش باشه ، مراقب مامان ، مراقب بابا! امروز روز آخرِ هنوز نتونستم باهاش تما بگیرم که به خاطر
حرفام ازش عذر خواهی کنم . حتما با چرندیاتم رنجوندمش! چقدر دوست بدی هستم! نباشم
بهتر نیست؟ به چه دردی خوردم تو این مدت ؟ چقدر دلم براش تنگ شده!! "همین؟؟؟" امروز روز آخرِ روی پاهام نمی تونم واستم زانو هام درد می کنه.... امروز روز آخرِ باید برم سر خاک ، باید یاد آوری کنم که قول داده!! باید
بگم یادش نره !! امروز روز آخرِ بند بند بدنم درد می کنه!! امروز روز آخرِ باید پولی رو که از حساب مسکن برداشت کردم بزارم سر جاش . امروز روز آخرِ باید با مهدی صحبت کنم بهش بگم کامپیوتر رو سریعتر درست کنه
شاید مینا لازم داشته باشه ! امروز روز آخرِ سرم روی گردنم سنگینی میکنه! امروز روز آخرِ باید یه کاری واسه سمانه و احمد بکنم . باید فکر کنم!کاش
مامانش کوتاه بیاد . امروز روز آخرِ چقدر سرو صدا هست توی سرم! انگاری مهد کودک ! امروز روز آخرِ باید با سعید تمای بگیرم ببینم چی شد جریان این پولا
بالاخره؟ امروز روز آخرِ چقدر تنم می لرزه امروز! از تو سردِ سردم امروز روز آخرِ باید با نادر تماس بگیرم در مورد بروشور باهاش حرف بزنم
نکنه کار بمونه؟نکنه شرمنده شم! امروز روز آخرِ به جز مقدمه بقیه مطالب بروشور مونده هنوز ویراستاریش نکردم
امروز روز آخرِ وای خدایا ! هنوز
چند تا از فصلهای کتابم رو ننوشتم! پاک نویس مطالب قبلی مونده! امروز روز آخرِ باید جی میلم رو چک کنم شاید دکتر با ویراستاری کتابم
موافقت کرده باشه . امروز روز آخرِ باید ایمیلم رو چک کنم شاید سلماز جواب داده باشه به ایمیلم
. چقدر دیر به فکر سلماز افتادم . امروز روز آخرِ چقدر کاره مونده دارم میرسم به همشون؟؟؟؟؟ امروز روز آخرِ و من تموم میشم............... امروز روز آخرِ چرا یادم رفته بود که زمان ندارم؟؟چرا روز آخر یادم رفته
بود؟ امروز روز آخرِ نکنه بره و ندونه دوستش دارم؟ باید براش ایمیل بزنم . کاش
بخونه ایمیلاشو!! امروز روز آخرِ نکنه نتونم دوباره ببوسمش؟ امروز روز آخرِ نکنه نرسم به این همه کار! امروز روز آخرِ چقدر بی تفاوت شدم به کارام! امروز روز آخرِ چرا امروز صبح با این سر درد لعنتی که بیدار شدم باید یادم
می اومد؟ امروز روز آخرِ هنوز کارای شرکت رو ردیف نکردم چقدر این پورکسری بهم گفت
خانم شیشه گران اینکارو کردی ؟ منم گفتم چشم سرم کمی شلوغ فردا! امروز روز آخرِ صبح اینقدر غر زدم قبل اومدن که اصلا یادم نمی یاد به مامان
سلام کردم یا نه؟ امروز روز آخرِ یادم رفت از بابا خداحافظی کنم!! امروز روز آخرِ دیشب اینقدر خسته رسیدم خونه که یادم رفت به مینا بگم واسش
لواشک گرفتم! امروز روز آخرِ + نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27 توسط منا شیشه گران |
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18 توسط منا شیشه گران |
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18 توسط منا شیشه گران |
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت : شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد + نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13 توسط منا شیشه گران |
اشکهای نیامدنت روی گونه هایم ماسیده........ نبوس!! نمک گیر می شوی!! + نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12 توسط منا شیشه گران |
پله پله تا ملاقات با خدا چقدر دلم واست تنگ شده خدا !! + نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12 توسط منا شیشه گران |
هر روز تو را تکرار میکنم تو را مشق میکنم هر لحظه در من غوطه میخوری تو نه خاطراتت عاشقیم تو نه عشقم نگران مشو آزاد باش آزاد آزاد در بندت نمی کنم پرواز کن آزاد آزاد عاشقیم بند اسارت تو نیست تو از آن من بودی بودی آن دم که رویایت بودم می دانم خوب میدانم حال از آن من نیستی اکنونت از آن دیگری فردایت از آن ... دیروزت خاطراتت از آن من مال من دیروزت خاطراتت را تصاحب کرده ام به بهانه یادگاری اینها تنها یادگاری عاشقی ماست در هزار توی صندوق روحم گذاشته ام هیچ کس هرگز به آن دست نخواهد یافت هیچ کس جز تو ُتوي امروز نه تُوی دیروز و شاید هرگز آن قفل گشوده نشود آزاد باش آزاد آزاد در بندت نمی کنم پرواز کن آزاد باش آزاد + نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12 توسط منا شیشه گران |
نسیمی از دیدار باری اگر روزی کسی از من بپرسد در زیر این نیلی سپهر بیکرانه من مهربانی را ستودم شرمنده از خود نیستم گر چو مسیحا در راه باریکی که از آن میگذشتم شب های بیپایان نخفتم + نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04 توسط منا شیشه گران |
افلاطون حکیم را گفتند پسرت دچار عشق شده !!!! گفت اینک در آدمیت خود کمال یافته !! + نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04 توسط منا شیشه گران |
گفتم: خسته ام گفتم: هيشكي نمي دونه تو دلم چي مي گذره گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل... اصلا چطور دلت مياد؟ + نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04 توسط منا شیشه گران |
عشق خودش می آد آروم و آهسته . بدون اینکه حتی تو متوجش بشی . مثل ساقهء مهر گیاه تو دلت خونه می کنه . اون وقت تو دلت تنگ میشه هوای چشات بارونی میشه . و تو تازه اون موقست که می فهمی عاشق شدی . + نوشته شده در شنبه 1388/04/06 توسط منا شیشه گران |
|
| |||||