تبليغاتX
دست نوشته های یک کاکتوس

دست نوشته های یک کاکتوس

نوشته شده توسط منا شیشه گران در دوشنبه 1388/08/18 ساعت | لینک ثابت |

نوشته شده توسط منا شیشه گران در دوشنبه 1388/08/18 ساعت | لینک ثابت |

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

 اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

 گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند شود مرهم

براي دلبرش آندم شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

 به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

 که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

 دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

 نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت


اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

نوشته شده توسط منا شیشه گران در چهارشنبه 1388/08/13 ساعت | لینک ثابت |

اشکهای نیامدنت روی گونه هایم ماسیده........

نبوس!!

نمک گیر می شوی!!

نوشته شده توسط منا شیشه گران در سه شنبه 1388/08/12 ساعت | لینک ثابت |

پله پله تا ملاقات با خدا

چقدر دلم واست تنگ شده خدا !!


نوشته شده توسط منا شیشه گران در سه شنبه 1388/08/12 ساعت | لینک ثابت |

هر روز تو را تکرار میکنم

تو را

مشق میکنم

هر لحظه در من غوطه میخوری

تو نه

خاطراتت

عاشقیم

تو نه

عشقم

نگران مشو

آزاد باش آزاد آزاد

در بندت نمی کنم

پرواز کن

آزاد آزاد

عاشقیم بند اسارت تو نیست

تو از آن من بودی

بودی

 آن دم که رویایت بودم

می دانم

خوب میدانم

حال از آن من نیستی

اکنونت از آن دیگری

فردایت از آن ...

دیروزت

خاطراتت

از آن من

مال من

دیروزت

خاطراتت را

تصاحب کرده ام

به بهانه یادگاری

اینها تنها یادگاری عاشقی ماست

در هزار توی صندوق روحم گذاشته ام

هیچ کس

هرگز به آن دست نخواهد یافت

هیچ کس

جز

تو

ُتوي امروز نه

تُوی دیروز

و

شاید هرگز آن قفل گشوده نشود

 آزاد باش آزاد آزاد

در بندت نمی کنم

پرواز کن

آزاد باش آزاد

نوشته شده توسط منا شیشه گران در سه شنبه 1388/08/12 ساعت | لینک ثابت |

نسیمی از دیدار

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
«چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟»
من، می‌گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان، بر می‌افرازم سرم را
آنگاه می‌گویم که: بذری نو فشانده است
تا بشکفد، تا بر دهد، بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بی‌کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چار سوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مردم

شرمنده از خود نیستم گر چو مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می‌گرفتم
بر من نگیری، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت!

در راه باریکی که از آن می‌گذشتم
تاریکی بی‌دانشی بیداد می‌کرد
ایمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من درین میدان سخن بود

شب های بی‌پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود.

نوشته شده توسط منا شیشه گران در چهارشنبه 1388/06/04 ساعت | لینک ثابت |

افلاطون حکیم را گفتند پسرت دچار عشق شده !!!!

گفت اینک در آدمیت خود کمال یافته !!

نوشته شده توسط منا شیشه گران در چهارشنبه 1388/06/04 ساعت | لینک ثابت |

گفتم: خسته ام    
گفتي:
لاتقنطوا من رحمة الله     .:: از رحمت خدا نا اميد نشويد(زمر/53) ::.

گفتم: هيشكي نمي دونه تو دلم چي مي گذره
گفتي:
ان الله يحول بين المرء و قلبه
    
.:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.


گفتم: غير از تو كسي رو ندارم
گفتي: 
نحن اقرب اليه من حبل الوريد
    
.:: ما از رگ گردن به انسان نزديك تريم (ق/16)::.


گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي!
گفتي:
فاذكروني اذكركم    .:: منو ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفتي:
و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا
    .::
تو چه مي دوني! شايد موعدش نزديك باشه (احزاب/63) ::.


گفتم: تو بزرگي و نزديكت براي منِ كوچيك خيلي دوره! تا اون موقع چيكار كنم؟ 
گفتي:
واتبع ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله
     
.:: كارايي كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (يونس/109) ::.


گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم كوچيك... يه اشاره كني تمومه!
گفتي:
عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم    .:: شايد چيزي كه تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل...  اصلا چطور دلت مياد؟   
گفتي:
ان الله بالناس لرئوف رحيم
     
.:: خدا نسبت به همه ي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143)::.


گفتم: دلم گرفته  
گفتي:
بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا
     
.:: (مردم به چي دلخوش كردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (يونس/58) ::.


گفتم: اصلا بي خيال! توكلت علي الله   
گفتي:
ان الله يحب المتوكلين
     
.:: خدا اونايي رو كه توكل مي كنن دوست داره (آل عمران/159) ::.


گفتم: خيلي چاكريم!   
ولي اين بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع كن! يادت باشه كه:

 

و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره .:: بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت مي كنن. اگه خيري بهشون برسه، امن و آرامش پيدا مي كنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان شن، رو گردون ميشن. خودشون تو دنيا و آخرت ضرر مي كنن
نوشته شده توسط منا شیشه گران در چهارشنبه 1388/06/04 ساعت | لینک ثابت |

 

love.jpg

عشق خودش می آد آروم و آهسته  .

بدون اینکه حتی تو متوجش بشی .

مثل ساقهء مهر گیاه تو دلت خونه می کنه .

اون وقت تو دلت تنگ میشه هوای چشات بارونی میشه .

و تو تازه اون موقست که می فهمی عاشق شدی .

 

نوشته شده توسط منا شیشه گران در شنبه 1388/04/06 ساعت | لینک ثابت |

من تهران خودمو می خوام         Tehran          

 همونی که قبلاْ بود . خسته شدم از بس مجبورم واسه این شلوغی ها نیام بیرون . آسمونو نبینم .

دلم تنگ شده واسه زمانی که همه جا آروم بود .

خبر نمی رسید که فلان جا شلوغ امروز .

دلم تنگ واسه زمانی که می اومدم بیرون و همه جا تمیز بود . جای سوختگی روی صورت شهر نبود .

هیچ جای بدنش تاول نزده بود .

من تهران خودمو می خوام .

تهران منو بهم پس بدین .

نوشته شده توسط منا شیشه گران در یکشنبه 1388/03/31 ساعت | لینک ثابت |

آخرین باری که رفتم دانشگاه تا مدرکم رو بگیرم احساس کردم که اکثر بچه ها آرم تبلیغاتی یه مارک معروف خارجی رو روی صفحه اصلی گوشی شون گذاشتن !!

با خنده به یکی از بچه ها گفتم : چیه واگیر داره ؟؟

جواب داد: خوب اپیدمی یه عزیزم خوابگاه این چیزها رو هم داره !!!

بعد با عصبانیت گفت یه ساله رفتی ها انگار همه چیز یادت رفته !!!

کلی سر این موضوع خندیدیم .

الان هم وقتی توی شهر راه میری از قشر ضعیف و کم درآمد جامعه که از زور گرمای هوا خودش رو با روزنامه یا یه تیکه کاغذ باد میزنه تا  اونی که پشت ماشین خارجی آخرین مدلش نشسته و پنجره هاش رو تا بیخ کشیده بالا و داره از سرمای کولرش لذت میبره و موهای دستش از زور سرما سیخ شده و عکس کاندیدای مورد علاقش رو به در و کاپوت ماشینش چسبونده همه و همه دارن در مورد انتخابات بحث می کنن !

چه بخوای و چه نخوای همه جا توی تاکسی توی اتوبوس تو مترو هر جای دیگه میبینی که یه عده آدم دور هم جمع شدن و دارن در مورد کاندیداهای ریاست جمهوری ( توجه داشته باشین که ریاست جمهوری نه انتخابات میان دوره خبرگان ) حرف میزنن !

راستی این اپیدمی یه یا یه چیز دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط منا شیشه گران در یکشنبه 1388/03/17 ساعت | لینک ثابت |

من اومدم دوباره

نه اینکه رفته باشم ودوباره الان برگردما .......................

نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حقیقتش اینه که یه هو نمی دونم چرا ولی پسوردم رو فراموش کردم  تا امروز به صورت یهویی یادم اومد !!!!!!!!!!!!!!

پس سلام !

نوشته شده توسط منا شیشه گران در سه شنبه 1388/02/29 ساعت | لینک ثابت |

 

شهید زمانی

امروز ششمین سالگرد شهادت محمد رضا زمانی روحش شاد

و رفت وهیچ فکر نکرد که ما

در میان تلفظ درها  

برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.....

نوشته شده توسط منا شیشه گران در دوشنبه 1386/09/26 ساعت | لینک ثابت |

آن عميق ترين چيز،آن شناخت،آن دانش.

 

و آن حس با تو يكي بودن ازهمان ديدار اول

 

در من بيدار شد

 

و هنوز هم همان است

 

با اين تفاوت كه حالا هزاران برابر عميق

 

ترولطيف تر شده است .

 

من تو را تا پايان جهان دوست خواهم

داشت .

 

من تو را پيش ازآنكه در اين جسم وجان

حلول كني دوست ميداشتم .

 

اين را در همان ديدار اول دريافتم.

 

اين تقديرما بود .

 

ما بدين گونه با هميم و هيچ چيز نمي تواند

ما را از همديگر جدا كند

 

نوشته شده توسط منا شیشه گران در شنبه 1386/09/03 ساعت | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://monashishegaran.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

متولد شدم در تهران تمام خاطره های کودکیم در دفتر غرور نو جوانی و جزوه عشق جوانی ورق خورد و در آخر همچون کتابهای درسی سالهای تحصیل در آتش چهارشنبه سوری محله سوخت

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR 20:

طـــراح قـــالــب

بازديد شما

بازديدها :

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386


پیوندها
رضا شیشه گران
میبدنیوز
سلماز شریف
سمانه
اولین هفته نامه ورزشی زنان
رادیو جوان
سجاد صاحبان زند
مسیحا
درد دلهای من
انجمن دوستداران میبد
بالها و ریشه ها
نیمکت چوبی
باغ پیامبروسرگردان
گربه سگ
ناشکیبا
من و جاده...............
مانی
دختر ایرانی
حسینی
روزانه
داغونا
غزال
صبا
شبکه صفر
دور روزگاران
مستی و راستی
بباید ستایش نمود عشق را
باغ به باغ
دلتنگستان
برگی از دفترچه ایام
چند کوچه بالاتر
این تویی.........نه من
روزها وکاغذهای موچاله
خدا برایم کافیست
چشمهای بارونی
سناره ای به نام روئن
اشعار اجتماعی
روزنامه نگار
شرقی
عاشقانه ها
عاشقانه های 2
طـــراح قـــالــب

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب